دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این غربت سرد ویرانه‌ها

 

از این جویباری که با دست او

 

به مرداب ریزند دُردانه‌ها

 

درین مزرع خشک بی حاصلی

 

به امید سبزینه‌ای سوختن

 

در این مکتب درس بی حاصلی

 

پیاپی ز تقدیر آموختن

 

دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این بازی شوم دل مردگی

 

از این یک وجب خاک پر ادعا

 

در این وادی سرد سرخوردگی

 

شب و روز در لانه ی فکر خود

 

فقط رنگ با رنگ آمیختن

 

برای رسیدن به یک جرعه نوش

 

چه ننگینه ها در خفا ریختن

 

دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این جامه‌ی دلق روحانی‌ام

 

لب از «دستبوسی» بگیرم روم

 

به پابوسی قلب انسانی‌ام