سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم   

 

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

 

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

 

                                   اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم

 

اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است آورده‌ایم

 

اگر داغ شرط است ما برده‌ایم

 

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

 

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم

 

گواهی بخواهید: اینک گواه

 

                               همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

 

دلی سربلند و سری سر به زیر

 

از این دست عمری به سر برده‌ایم

قيصر امين پور

 

 

آری از پشت کوه آمده ام...

 

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!

 

برای عشق خیانت کرد!

 

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد!

 

 

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند!

 

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

 

می گویند: از پشت کوه آمده!

 

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم

 

برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه اين ور كوه

 

باشم و گرگ!                                                                   

سکوت...!!!!!!

 
 

 

 

 

راست می گویند!


مرد که گریه نمی کند...!


گاهی، در میان لحظه های پر از درد،


فقط،


سکوت می کند،


                 می شکند    

                                    و می میرد !

 

 

از یه جایی به بعد، دیگه حـرفی برای گفتن نداری


و ساکت بودن رُو به خیلی حرفها ترجیح میدی...!



گابریل گارسیا مارکز

 

خاطرها.......

 

 

 

خاطرات را باید سطل سطل

از چاه زندگی بیرون کشید

خاطرات نه سر دارند و نه ته

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند

می رسند

گاهی وسط یک فکر

گاهی وسط یک خیابان

سردت می کنند،داغت می کنند

رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند

خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند

یکی ازروزها......

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود 

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه 

و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت 

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

...ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم 

بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند 

شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده 

و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و 

به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم 

و او هرلحظه سر را رو به بالاها 

شکر می کرد ، پس از چندی

 

 

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 

به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست 

به جانم ، هیچ تابی نیست 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 

برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

 

 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و 

من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ 

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 

که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد 

دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت 

نشست و سینه را با سنگ خارایی 

زهم بشکافت ، زهم بشکافت

 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 

و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را 

به من می داد و بر لب های او فریاد 

بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی 

دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی 

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد!!!

دعایم کن ای دوست.......

دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این غربت سرد ویرانه‌ها

 

از این جویباری که با دست او

 

به مرداب ریزند دُردانه‌ها

 

درین مزرع خشک بی حاصلی

 

به امید سبزینه‌ای سوختن

 

در این مکتب درس بی حاصلی

 

پیاپی ز تقدیر آموختن

 

دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این بازی شوم دل مردگی

 

از این یک وجب خاک پر ادعا

 

در این وادی سرد سرخوردگی

 

شب و روز در لانه ی فکر خود

 

فقط رنگ با رنگ آمیختن

 

برای رسیدن به یک جرعه نوش

 

چه ننگینه ها در خفا ریختن

 

دعایم کن ای دوست تا وارهم

 

از این جامه‌ی دلق روحانی‌ام

 

لب از «دستبوسی» بگیرم روم

 

به پابوسی قلب انسانی‌ام

بودن وخواستن......

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ!!!

ﻭﻟﯽ ﮔﺎﻫـــــــﯽ...

ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯾﺴﺖ...

ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ...

ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ.....

ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯽ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ...

ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ اﻣﺎ....

ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺟﺎﯾﺰ "ﻧﯿﺴــﺖ"

ﻭ ﺍﯾﻦ "ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ" ...

ﻫﻤﺎﻥ "ﺁﺭﺯﻭ" ...

ﻭ ﯾﺎ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ "ﺍﺷﺘﺒـــــــﺎﻩ" ﺍﺳﺖ....

ﭼﻮﻥ

اﻭ" ﻣﺎﻝ ﺗﻮ "ﻧﯿﺴــت.

مرابه خانه ام ببر.....

مرا به خانه ام ببر

شب آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته‌پر 

رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر 

کسی به یاد عشق نیست، کسی به فکر ما شدن 

از آن تبار خودشکن تو مانده‌ای و بغض من 

 

بگذار آدمها تا میتوانند " سنگ " باشند ؛

 

مهم این است که تو از نـژاد " چشمه ای " ؛

 

پس جاری باش 

و اجازه نده سنگ ها مانع حرکت تو شوند ؛

 

آنها را با نوازشهایت ذره ذره خرد کن

 

و از روی آنها با لبخند عبور کن.

به یاد داشته باش........

 

ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ

ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ .. ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ

ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .

ﺁﻥ ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ .

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..

ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ .

ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ

ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...

ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ

ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ

ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.

گاهی وقتا.......

گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...!

تا ببینی کیا پُشتتن...

کیا باعث رُشدتَن...

کیا میرَن...!

کیا همه جوره می مونَن...!!

 

گاهی لازمه جوری زمین بخوری 

که زخمی بشی ...! 

 

زخماتو باز بذاری.... ببینی کیا نمک میپاشَن...کیا مرحَم میذارن ...، کیا باتو هم دردَن کیا هم خودِ دردَن!

هیچوقت تا زخمی نَشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه..!

دست یه کسایی نمک میبینی که روشون قَسم میخوردی

و یه کسایی مرحَم میذارن رو زَخمات که اصلا یادشون نبودی..!

انقد مات و مبهوت رفتارای اونا می مونی که کلا یادت میره زمین خوردی...!! 

زخمات دیگه نمی سوزن این جیگرته که میسوزه !

که چرا به بعضی ها بیشتر ازلیاقتشون بها دادم...

بعضی ها رو هم فراموش کردم !

زمین که میخوری میبینی کیا هنوز کنارت ایستادن و نرفتن....

زمین خوردن گاهی از زندگی کردن هم واجب تره چون میفهمی : با کیا « زندگی» کنی...!!!

وقتی......

عشق........

زندگی را مجازات نکن .. دلخوشی ها کم نیستند .. بعضی آدمها به زندگیت رنگ و عطر خاصی میدهند .. با حضورشون پر از شوق زیستن و امید به فردا میشی و با نبودشون احساس دلتنگی میکنی و با یادشون هم نفس میکشی .. عشق شبیه یک آیه است که وقتی همراهته بهت احساس آرامش و قوی بودن دست میده .. اما تو جاده عشق باید ظرفیت دوست داشتن و بالعکس را داشت و الا تو اولین دوراهی عشق مسیر را کج خواهی رفت .. اشتباه از آنجاست که آدمها همیشه دوست دارند معشوق باشند نه عاشق .. کبریت شعله را روشن میکند و شمع تا آخرش میسوزد .. اگه به جایی رسیدی که به آرامش نرسیدی دنبال بهانه نباش .. خوب فکر کن و ببین کجای زندگیت رو دلت پا گذاشتی و آواز عشق رو نشنیده گرفتی .. آدمها تا عاشق نشوند به لذت و ارزش زندگی پی نمیبرند.

مواظب باشیم........

یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش میرسیدم،قشنگ بود و جون دار،کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره،خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد، منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه، هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم... تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده،ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهراشو حفظ کرده بود،قوی ترین گل ام و از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم... مواظب قوی ترین های زندگی امون باشیم ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند،همیشه حامی اند،پشتت بهشون گرمه... اما بهشون رسیدگی نمیکیم،تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن...

خدای مهربونم..........

خدای مهربانم ! تو نهایتی ! تو مهربانـــترینی ! با تو من نفس کشیدنم همراه با عطر حضور ناب توست! و من چقدر خوشبختم که در آغوش امن رحمت تو هستم ای بیکران مهربان! خدای من! تو را سپاس برای حضورت! تو را سپاس برای همه ی موهبت هایت! من بی صبرانه در انتظار معجزه ی زندگی ام هستم! معجزه ی آرامش! عشق! و خوشبختی! که ایمان دارم و یقینی عمیق از صمیم قلبم، که خیلی زود تو ای خدای مهربانم معجزه ی زندگی ام را به من هدیه می دهی! خدای من! می دانی... ؟! بیش از عشق بر تو عاشقم؟! خدایا ! خیلی دوستت دارم ... در هر لحظه و همیشه با من باش!

شگفت انگیز ترین رفتار انسان.......

 

از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟

پاسخ داد:

'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!

ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.

طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد و بعد طوری میمیرد که گویی هرگز زندگی نکرده است!

آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتن امروز خود نیست ،در حالی که زندگی گذشته یا آینده نیست، بلکه زندگی همین حالاست.... شگفت انگیزترین رفتار انسان

همقدمی........

برای کفشی که

همیشه پایت را می زند

فرقی نمی کند 

تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه

هر مسیری را با او 

همقدم شوی

باز هم

دست آخر

به تاول های پایت می رسی

آدم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند

آدمی که همیشه آزارت می دهد

هیچ وقت نخواهد فهمید

تو چه دردی را تحمل کردی

تا با او همقدم باشی.

یادگاری........

این پیام را همیشه و تا آخر عمرت به یادگار داشته باش:

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره، میدونی چی می مونه؟

یه آدم دهن باز....، یه گردوی پوک .... و یه دنیاحسرت....،

مواظب الماسهای زندگیمون باشیم، شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم وبودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم.

الماسهای زندگی:

پدر ، مادر ، همسر، فرزند، سلامتی، سرفرازی، خانواده، کار، عشق ودوستان خوب... ...هستند.

 

ای کاش .........

کاش سهراب اینگونه میگفت:

آب را گل نکنید

شاید از دور علمدار حسین (ع)

مشک طفلان بر دوش،

زخم و خون بر اندام،

میرسد تا که از این آب روان،

پر کند مشک تهی،

ببرد جرعه آبی برساند به حرم،

تا علی اصغر (ع) بی شیر رباب (س)

نفسش تازه شود و بخوابد آرام... 

آب را گل نکنید

تا که شرمنده نگردد عباس (ع)

تا که پژمرده نگردد گل یاس 

التماس دعا